پیامک

باید به هر آنچه غصه پاتک بزنیم

یک سر به قشنگیای لک لک بزنیم

باغ از نفس بهار سرشار شده است

باید به پرنده ها پیامک بزنیم.

  
نویسنده : هادي محمدزاده ; ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٢
تگ ها :

ای عشق!

دلم چندیست مجنون است‌ ای عشق!
ز درد و داغ مشحون است‌ ای عشق!
دگر روی دل من دست مگذار!
دلم از دست تو خون است‌ ای عشق!

  
نویسنده : هادي محمدزاده ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳٠
تگ ها :

کوچة بن‌بست

 

ای دیده صد قافله دل، مست شما

نابودی غم در گرو هست شما

زین کوچة بن‌بست دلم را ببرید

ای آدرس بهار در دست شما!

  
نویسنده : هادي محمدزاده ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳٠
تگ ها :

پیرهنت را بتکان!

چشم تو که انتظار می ریزد از آن
دریا دریا وقار می ریزد از آن 
در باد کمی پیرهنت را بتکان!
من مطمئنم بهار می ریزد از آن!

  
نویسنده : هادي محمدزاده ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۸

در محاق

بی نور تو روز در محاق افتاده است
بین شب و ماه افتراق افتاده است
چشمان تو چون حادثه‌ی صاعقه ای
در زندگی شب اتفاق افتاده است!

 

  
نویسنده : هادي محمدزاده ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢٧

ایمان عبور

جان از تپش پرندگان می گیریم
یاد از روش پرندگان می گیریم
ما را  نتوان  کرد زمین گیرٍ  هوا!
بال از  وزش پرندگان می گیریم  

 

ما  جان عبور  هم  نداریم  دگر
سامان عبور  هم نداریم  دگر
مانند پرنده ای که حسش مرده است 
ایمان  عبور  هم  نداریم  دگر !

 
 

با بانگ  خوش زنجره مهمان شماست 
با لقمه ای از  حنجره مهمان شماست 
مرگ است  که ناخوانده ترین مهمان است
از در رود از  پنجره مهمان شماست 

 

دل را به  جهان های دگر کوچ دهید
به اوج  نهان های دگر کوچ دهید
ای عقربه ها دوباره برگردید و
ما را به زمان های دگر کوچ دهید

 

در ظلمت  خود غرق شدی بی فانوس
با  پنجره ها نشد نگاهت مانوس
ژرفای نو را تراخمی پوچ  گرفت
ای خالی تنگ! این  که نشد اقیانوس !

  
نویسنده : هادي محمدزاده ; ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٥/٥

این پنجره

ای شعله تبار ! ای  خورشید روش !
بر ظلمت  ما  بپاش  مشتی آتش !
جز تاریکی برایمان هیچ  نداشت
این پنجره- نور هم  بود پیشکشش !

 

  
نویسنده : هادي محمدزاده ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٢٢

غنچه سربست

برای ضامن آهو

این دل دل ما، غنچه سر بست شماست

و خادمتان ، نوکر دربست شماست

این دل نشود رام کمند هر کس،

ماراست دلی که، قلق اش دست شماست

 

ای عطر ضریح تو دوا  آقا جان !

ای بوی حریم تو شفا آقا جان !

ما محتضران عالم ناسوتیم

یک گوشه ی چشم هم به ما, آقا جان !

 

گلدسته و این ضریح, جان من و توست

این پنجره ها , گنجِ نهان من تو ست

دنبال کجای این جهان می گردی ؟

این گنبد, مرکز جهانِ من و توست

 

داریم دلی زجنس یاران شهید

از لحن شما بعید! اینکه بروید

آقا دلِ ما, مگر که کمتر زاهوست

امکانش نیست, ضامن او بشوید؟

 

بر خاک شبستان تو جان  بوسه زند

 بر صحن عتیقتان, جهان بوسه زند

دیدم دیدم  که آسمان خم شد تا

بر پنجره ی ضریحتان بوسه زند

 

  
نویسنده : هادي محمدزاده ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۱۳

قفس

بی دادرسم ،به داد من هم، برسید!

باید برسم، به داد من هم، برسید!  

ای خیل پرندگان آزاد و رها!  

پر از قفسم، به داد من هم، برسید!

 

  
نویسنده : هادي محمدزاده ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٢۱

اجازه

دل اين دلِ ما فاني در هست شماست

از مشتاقان ضربة شست شماست

اي عشق بيار هر بلايي به سرش

كلاً دل ما اجازه‌اش دست شماست

  
نویسنده : هادي محمدزاده ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٧

اي كاش!

اي كاش! كه نور ديگري، مي ديديم
از كوچه ،عبور ديگري مي ديديم
اي كاش! كه چشم خويش را مي شستيم
از پنجره، جور ديگري مي ديديم.
  
نویسنده : هادي محمدزاده ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/۱۳

پاييز بمان!

جز دست اجل، كسي مهارت نكند
پاييز بمان! خدا بهارت نكند!
فانوس شب ظلمت ما را كشتي!
اي باد! خدا بگم چكارت نكند !   
نویسنده : هادي محمدزاده ; ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢۳

تو خودِ طوفاني

يك روز شب داج ,به هم خواهد خورد
جنگل جنگل كاج, به هم خواهد خورد
و تو خودِ طوفاني و بر مي گردي
و رخوت امواج, به هم خواهد خورد
  
نویسنده : هادي محمدزاده ; ساعت ٤:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۱٥

براي شهيدان عاشورا



مفهوم تو را مگر كه فهميده كسي ؟
يا قدر تو را مگر كه سنجيده كسي ؟
خون مي باريد از ابر ششماهه ي تو
باراني از اين دست, كجا ديده كسي ؟

كو دست تو كو پاي تو و كو سر تو
شاهين شهادت آشيان! كو پرِ تو؟
جز باد كسي نيست در اين دشت قبيح
اي كشته ي عشق ! كو علي اكبر تو ؟

هفتاد و دو لاله ي شهادت باور
شولاي به خون خويش رنگين، در بر
رفتند به دنبال شهادت كآنسان
طوفان نرسد به گردِ آنها ديگر

اي كشته ي عشق! كو علي اكبر تو؟
كو دست تو، كو پاي تو و كو سر تو؟
انگار فراتِ ديگر جاري شد
از خونِ گلويِ نازكِ اصغرِ تو

يك چند به عيش و نوش خود، سر كرديد
صد لاله ز باغ عشق ،پرپر كرديد
چون شعله ي آتش جهنم شده است
ظلمي كه بر اولاد پيمبر كرديد

اي سرخ ! امامِ لاله هايِ عالم
اي روحِ كلامِ لاله هاي عالم !
اي كاش كه در ركابتان مي بوديم !
مولايِ تمامِ لاله هايِ عالم !

در آن ربضِ حرمله خيز نوميد
باران عطش به خيمه ها مي باريد
مولا پس از اين باز نمي گردد واي!
از شيهه ي ذوالجناح بايد فهميد

آن روز افق ، اشك ز ديده مي ريخت
درد از دل زهراي شهيده مي ريخت
تا روز ازل، خشك نخواهد شد هان !
خوني كه از آن سر بريده مي ريخت

عاشورا بود و آسمان شد كفنت
لبريز ز گلزخمِ ستاره بدنت
گيرم كه سر تو را به نيزه كردند
زير سم اسبها چه مي كرد تنت

هفتاد و دو آسماني خونين بال
يارانِ سحرسرشت خورشيد خصال
مهمان فرشتگان شدند و رفتند
آن شام فراق بود يا صبح وصال

شب, دشتي غربت, نمازِ سرها, نيزه
و داغِ درون گدازِ سرها, نيزه
بر نيزه اگر روند سرها ,خوشتر !
تا اينكه بود فرازِ سرها, نيزه

  
نویسنده : هادي محمدزاده ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٢٢

حكمت اشراقي

دل تشنه و ما مي الستش ندهيم؟!
زجرعه به جان ميپرستش ندهيم؟!
از حكمت اشراقي چشم تو پريم
اين برگ برنده را ز دستش ندهيم
  
نویسنده : هادي محمدزاده ; ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۱٦

تا دورادور

از عزلت آشيانه تا دورادور
زين خالي بي ترانه تا دورادور
پرواز كنيم بال در بال نسيم
پرواز كبوترانه تا دورادور
  
نویسنده : هادي محمدزاده ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/٤

اي عشق!

شايسته هر درود مايي اي عشق!
تو هستي ما ، وجود مايي اي عشق!
با چشم غريبه ها نگاهت نكنيم
تو اهل همين حدود مايي اي عشق!
  
نویسنده : هادي محمدزاده ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۱۸

آن عابر سبز پوش

آن مرد عبا به دوش بر خواهد گشت
در هيات گل فروش بر خواهد گشت
اين كوچه واين پنجره ايمان دارند
آن عابر سبز پوش بر خواهد گشت   
نویسنده : هادي محمدزاده ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٥

شايد كه بهار ...

تا نيست بهار ،چشممان ، تر، باشد
تا نيست، جهانمان مكدر باشد
اين در، در كهنه را، كمي هل بدهيد!
شايد كه بهار، پشت اين در باشد!
  
نویسنده : هادي محمدزاده ; ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٢٩

كو؟

كو بانگِ سروشِ آسماني شما؟
كو آن همه تأثيرِ جهاني شما؟
تو پشت نقابي از خودت پنهاني
كو شعر! تكانِ ناگهانيِ شما؟
  
نویسنده : هادي محمدزاده ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٢٧

← صفحه بعد